چرا داری میمیری ؟
سرم گیج رفت . به این فکر کردم که اون قراره یه شب برفی ، پشت پنجره آ ی ِ سفید ِ آپارتمانشون تو یه شهر ِ نامعلوم بشینه و با خودش خلوت کنه . یه جایی گوشه ی خاطراتی که تو ذهن خستهش مرور می کنه، منم هستم که دارم لبخند میزنم ، گریه میکنم ، حرف میزنم و ...
من اینجا م امّا . درست همینجا . غرب ِ تهران ِ بزرگمون . تهرانی که ایرانشهرش پر از گربهس و انقلابش پر از کتاب ولی اون تو فاصله ی چندین هزار مایلی ِ من و شهر قدیمیم نفس میکشه ، جایی که همه چیز خیلی فرق میکنه .
من اینجا م ولی اون یاد ِ من رو با خودش دور ِ دنیا میگردونه ، اون من رو با خودش به روز آ و اتفاق آ یی می بره که هیچوقت قرار نیس خودم تجربهشون کنم .
منم مرورش میکنم . هر روز و هر روز و هر روز ، من به جاش زندگی می کنم برای تمام روز آیی که نمی تونه جای ِ خودش وایسه و بخنده . من به جاش زندگی میکنم تا وقتی که این و اون ور زمین ِ عزیزمون دیگه با هم فرق نکنه ، دوباره درست بچرخه و گرد ِ گرد شه تا رفته های ما برای همیشه برگردن .

× کاش شاملو این روز آ زنده بود .